پنهان کن مرا...

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی,بد پهنه ی زندگی

آنجا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار میکند

راز چشمهایت ستاره بخت من بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سالها در گلو گم شده بود

در چهارسوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا در آغوشی که نامش دوست داشتن است....

 

 

و رویای ما به حقیقت پیوست ، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد…
به تو رسیدم در اوج آسمان عشق ، این بود قصه ی من و تو و سرنوشت….
تو آمدی و دنیا مال من شد ، همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد
تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد….
باور نداشتم مال من شده ای ، لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای
عشق معجزه نیست ، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است
به پاکی عشق ، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را….
تو همانی که من میخواستم ، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم ، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد ، تو اولین و آخرینی برایم….
و با عشق پرواز میکنیم ، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم !
اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست ، حرفهایی در دلهای من و تو ، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را…
و من ثابت کردم عشق هست ، تو همیشه هستی ، و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد….
و من و تو همسفران عشقیم تا ابد ، این احساسم همیشه در قلبت بماند….

 

 

|+| نوشته شده توسط دریا در شنبه دهم آبان 1393  |
 
دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم رامکن باور

من غریقی غصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

میروم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته ی دریا

می نویسم اوج غم ها را................

 

سلام به همه دوستای گلم عروسیمم تموم شد و اومدم سر زندگیم اگه خدا بخواد قراره دیگه غمی نباشه و این به بعد فقط شادی باشه امیدوارم شماهم همیشه شاد باشین

 

|+| نوشته شده توسط دریا در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393  |
 
سلام دوستای گلم

خوبین؟خوشین؟ در سلامتی کامل به سر میبرین؟

امیدوارم ایام به کامتون باشه 

امروز اومدم بهتون یه خبر خوبی بدم

که مطمعنم بشنوین خوشحال میشین

کمتر از یه ماه دیگه جشن ازدواجمه یا به زبون خودمون عروسیم

من خیلی خوششحالمو دلم میخواد شما هم تو این شادی باهام سهیم باشین

امیدوارم همتون شادو خرم باشین دوستون دارم یه عالمه

|+| نوشته شده توسط دریا در دوشنبه سی ام تیر 1393  |
 

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

 

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

 

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

 

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

 

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

 

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

 

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم

|+| نوشته شده توسط دریا در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393  |
 
هیچکس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بیکس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

|+| نوشته شده توسط دریا در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393  |
 

مادر....سلام

نامه ای را که به روی گلبرگ هایی از دلتنگی نوشتم در سکوتی زیبا آب برد

من خدا را نقاشی کردم مادر...خدا به شکل بوسه های تو بر پیشانی من بود

مادر...من از آن آخرین بدرقه ات تا پشت دیوار بیکسی نوشتم و بغض کردم

مادر...در اینسوی بیخوابی...من هرشب پرنورترین ستاره را تو میبیتم...

شنیده ام کوله بار دوران کودکی مرا سنگ صبور خویش کرده ای ای مادر

من هم در آن آینه که دادی یادگاری ...در آن هر شب تص.یری از تبسم تورا میبینم

مادر ... ای زیباتربن احساس ...قشنگترین بنفشه...ستلره ام را چندیست گم کرده ام

|+| نوشته شده توسط دریا در یکشنبه چهارم خرداد 1393  |
 

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…

|+| نوشته شده توسط دریا در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393  |
 
سلاااااام

سلام به همه دوستای گلم من یه مدت طولانی نبودم چون درگیریام زیاد بود روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتم مادر گلم بعد یه دوره بیماری سخت به رحمت خدا رفت و اتفاقات زیاد دیگه ....خدارو شکر به خواسته هام رسیدم و مهمتر اینکه به ارامش رسیدم و تنها غمم نبود مادرمه امیدوارم شما هم به چیزاییکه میخواین برسین

به هر حال زندگی با همه تلخی و شیرینی هاش قشنگه

|+| نوشته شده توسط دریا در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393  |
 hozure dobare
salam be hameye dustaye golam

haletun chetore? omidvaram ke khub bashino ruzegar bahatun sazegar bashe

modati azatun dur budam ke hala bade yealame etefaghaye khubo badike vasam oftad baz be

jametun bargashtam

khoshhalam ke hamatuno mibinam


|+| نوشته شده توسط دریا در جمعه دهم اردیبهشت 1389  |
 برکت چشمه عشق

 

در سکوت نامتناهی شب قدم در کوچه ی دلم گذاشتم

نور برکه ی عشق در انتهای دالان دلم سو سو میزد

با گام هایی استوار به برکت چشمه ی عشق از اعماق دلم از او خواستم تا باشد

خواستم تا نوازش بی انتهایش را گرما بخش وجودم سازد

و حال با دلی روشن و سرشار از نور

در بی انتهای اقیانوس هستی در بیکرانه های وجودش پرواز میکنم

وجودم از گرمایی لذت بخش مالامال است

بال هایم را به وسعت او گشودم و هنوز دلم سرشار است..........

چنان یاد از تو دارم

                    که گویی در دنیایت رهایم

                                         چنان مجذوب آغوش تو بودم

                                                               که انگار از روز اول عشق

                                          در آغوش تو خوابم

                    چگونه جان به اسم من تو دادی 

که خود را جدا از تو نبینم

                   چگونه این عشق را پایداریست

                                          که من طاقت دوریت هیچ ندارم

                                                                                  ..............

من در آغوش شب ، در کنار تاريکي ها زيسته ام و هستيم را در نبض ستاره نفس کشيده ام و بودنم را با تو معنا کرده ام .

گام هاي سنگين شب بر قلب تنهايم ردپايي از تاريکي بر جاي گذاشته و بر وجودم توشه اي از خاموشي هديه کرده است و مرا در خويشتنم با تو رها کرده است .

من در ديار شقايق ها ، عاشق عاشق بودن شده ام و جامي از شقايق مي سازم که در آن جرعه جرعه روح عشقت را بنوشم و جامه اي به رنگ دوست داشتنت به تن پاييزي ام مي پوشانم .

من در ديار ستاره ، به دنبال ستاره ات سرگرداني هستم تا به ابد ، مي خواهم بال به بال نسيم ، دوست داشتنت را نوازش کنم ، مي خواهم خداي بودنت را سجده کنم و براي لحظه لحظه نبودنت آرام آرام هستي تهي را از تو وداع گويم.

آري نازنينم خواستن و دوست داشتن جرم اين قلب تنها نيست اما تقدير اين نوشته ي منحوس آسماني ،مرا اگر به جرم دوست داشتنت به دار جدايي محکوم کرد بدان که :

تا زماني که ستاره نفس مي کشد ، تا زماني که شقايق ريشه ي عشق دارد ، تا زماني که سحر طلوع خورشيد دوست داشتن را نويد مي دهد دوستت خواهم داشت وتا به ابد به يادت مي مانم حتي زماني که نه تو را دارم و نه خويشتنم را.......

دوباره تو

دوباره من

دوباره ما

نفس نفس نگاه

نفس نفس دلتنگی

در آغوش آرامش

و چشمهای بیقرار

پر از صدای قلبهایمان

و تلاطم دلهایمان

و انتظار

که لبهایمان با بوسه ای

و دستانمان با نوازشی

پایان دهند این بیتابی را

که پایانی نیست بر این بیقراری

آه که چشمانت چه بیتابم میکنند

وای که لبهایت چه مشتاقم میکنند

وترنم زمزمه هایت و نجواهای عاشقانه ت

که تمنایم را بی حد می کند

و لحظه ی وصال که شیرینی اش

همه عشق است و همه عشق

که هر بار آمدنت رویایی ست

و هر بار بوییدن و بوسیدنت داستانی ست

و هر لحظه آغوشت

نهایت آرامش است

و می دانی که همیشه بیتاب و بیقرار

هر لحظه عاشق تر از قبل

هر ثانیه دلتنگ تر

و عشقی که هر لحظه بیشتر میشود

و من که همیشه با همه ی عشقم منتظرت می مانم

دوستت دارم با همه وجودم..............

|+| نوشته شده توسط دریا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  |
 
 
 
بالا