در سکوت نامتناهی
شب قدم در کوچه ی دلم گذاشتمنور برکه
ی عشق در انتهای دالان دلم سو سو میزدبا گام هایی استوار به برکت چشمه ی عشق از اعماق دلم از او خواستم تا باشد
خواستم تا نوازش بی انتهایش را گرما بخش وجودم سازد
و حال با دلی روشن و سرشار از نور
در بی انتهای اقیانوس هستی در بیکرانه های وجودش پرواز میکنم
وجودم از گرمایی لذت بخش مالامال است
بال هایم را به وسعت او گشودم و هنوز دلم سرشار است..........

چنان یاد از تو دارم
که گویی در دنیایت رهایم
چنان مجذوب آغوش تو بودم
که انگار از روز اول عشق
در آغوش تو خوابم
چگونه جان به اسم من تو دادی
که خود را جدا از تو نبینم
چگونه این عشق را پایداریست
که من طاقت دوریت هیچ ندارم
..............

من در آغوش شب ، در کنار تاريکي ها زيسته ام و هستيم را در نبض ستاره نفس کشيده ام و بودنم را با تو معنا کرده ام .
من در ديار شقايق ها ، عاشق عاشق بودن شده ام و جامي از شقايق مي سازم که در آن جرعه جرعه روح عشقت را بنوشم و جامه اي به رنگ دوست داشتنت به تن پاييزي ام مي پوشانم .
من در ديار ستاره ، به دنبال ستاره ات سرگرداني هستم تا به ابد ، مي خواهم بال به بال نسيم ، دوست داشتنت را نوازش کنم ، مي خواهم خداي بودنت را سجده کنم و براي لحظه لحظه نبودنت آرام آرام هستي تهي را از تو وداع گويم.
آري نازنينم خواستن و دوست داشتن جرم اين قلب تنها نيست اما تقدير اين نوشته ي منحوس آسماني ،مرا اگر به جرم دوست داشتنت به دار جدايي محکوم کرد بدان که :
تا زماني که ستاره نفس مي کشد ، تا زماني که شقايق ريشه ي عشق دارد ، تا زماني که سحر طلوع خورشيد دوست داشتن را نويد مي دهد دوستت خواهم داشت وتا به ابد به يادت مي مانم حتي زماني که نه تو را دارم و نه خويشتنم را.......

دوباره تو
دوباره من
دوباره ما
نفس نفس نگاه
نفس نفس دلتنگی
در آغوش آرامش
و چشمهای بیقرار
پر از صدای قلبهایمان
و تلاطم دلهایمان
و انتظار
که لبهایمان با بوسه ای
و دستانمان با نوازشی
پایان دهند این بیتابی را
که پایانی نیست بر این بیقراری
آه که چشمانت چه بیتابم میکنند
وای که لبهایت چه مشتاقم میکنند
وترنم زمزمه هایت و نجواهای عاشقانه ت
که تمنایم را بی حد می کند
و لحظه ی وصال که شیرینی اش
همه عشق است و همه عشق
که هر بار آمدنت رویایی ست
و هر بار بوییدن و بوسیدنت داستانی ست
و هر لحظه آغوشت
نهایت آرامش است
و می دانی که همیشه بیتاب و بیقرار
هر لحظه عاشق تر از قبل
هر ثانیه دلتنگ تر
و عشقی که هر لحظه بیشتر میشود
و من که همیشه با همه ی عشقم منتظرت می مانم
دوستت دارم با همه وجودم..............
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهي بر حال بـي سامان بخنـدم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم

يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم كه ترا در آب ديدم
در غربت آن جهان بي شكل
گوئي كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه مي سوخت
ما تشنة خون شور بوديم
در زورق آب هاي لرزان
بازيچة عطر و نور بوديم
مي زد, مي زد, درون دريا
از دلهرة فرو كشيدن
امواج, امواج ناشكيبا
در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردي
چون جريان هاي بي سرانجام
لب هايت با سلام بوسه
ويران گشتند روي لب هام
يك لحظه تمام آسمان را
در هاله ئي از بلور ديدم
خود را و ترا و زندگي را
در دايره هاي نور ديدم
گوني كه نسيم داغ دوزخ
پيچيد ميان گيسوانم
چون قطره ئي از طلاي سوزان
عشق تو چكيد بر لبانم آنگاه ز دوردست دريا
امواج بسوي ما خزيدند
بي آنكه مرا بخويش آرند
آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطري
باز از گل خواب ها تراويد
يا دست خيال من تنت را
از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست
در زاري و هايهاي دريا
شايد كه مرا بخويش مي خواند
در غربت خود, خداي دريا
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به باد می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
گر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم
ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق
اما هر چه هستم دوستت دارم......
سیب سرخی به من بخشید و رفت ....
سافه ی سبز دلم رو چید و رفت ...
عاشقی های منو باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت ...
اشک در چشمان سرخم حلقه زد
بی مرووت گریه ام رو دید و رفت ....
چش ازم بکندو دل از من بچید
حال بیمار مرا فهمید و رفت ...
با غم عشقش مدارا می کنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت...
...................
به تقاص چه گناهی بايد اينجوری بسوزم
واسه ی يه اشتباهی چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشی ما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفای مردم ميشينه توی خيالم
كی ميشه دل بسوزونی تو برای حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توی رويا ها می بينم
برای يه لحظه ی ناب تو ی آغوشت می شينم
ولی اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راتم پشت اين درای بسته
سلام به همه دوستان گلم
۲۰ دی تولدمه خوشحال میشم همتونو ببینم
**********************************
بعد از عمری یافته ام زندگی را ، عشق را ، بودن را
دستانم خالیست ولی قلبم پر از عشق توست
چشمانم گرسنه ی لطف توست
ببخش اگر کمم و اگر ناتوانم
عشق را با تو آموختم و با تو میخواهم
در فکر خود پرسه میزنم جز تو نامی نیست
در قلب خود می گردم جز تو نامی برش نیست
دستانم فقط جایگاه دستان توست
چشمانم فقط به دنبال چشمان توست
زندگی را فقط برای تو میخواهم ای بهترینم
و بودن فقط با تو معنا می یابد ای زیباترینم
و چه زیباست روز تولد
روز تولد عشق
*******************************
اینم از کیک تولدم![]()

امروز از پشت شیشه قلبم
باغچه شبنم زده کنار حیاط را نگاه می کردم
گنجشکها شکوفایی یاسها را جشن گرفته بودند
و زیرکانه به اندیشه های ترد ومرطوب شبنم نوک می زدند
به راستی که چه یاسهای زیبایی هستند!
یاسهای سپیدی که درروز تولد من
از بطن غنچه های شاداب متولد شده اند ...
عشق من
این یاسهای سپید را قبل از به تماشا نشستن خزان به تو تقدیم می کنم
زندگیت به شادابی وسپیدی گلهای یاس باد

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز واحساس پاک خود کردی برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است برای تویی که قلبت پاک است برای تویی که عشقت معنای بودنم است برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.................. ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم........... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم..... ......... .....ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم............ ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی .............. عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای........... به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم .............. دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم .... اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم............ به خدا خیلی دوستت دارم

مث اون موج صبوري که وفا داره به دريا
تو مهي مثل حقيقت،مهربوني مث دريا
تو مث اون گل سرخي که گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي که ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي که رسمه بريزن پشت مسافر
تو مث يه سر پناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي که تو حسرت يه سيبه
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه که پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مث اون کسي شو که يه شب قصد سفر کرد
ديد يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر کرد

روزکه می رود تا خورشید را در گهواره شب بگذارد؛ رایحه شببوی یاد ؛شبانه ام را می گیرد و...کویری سوزان لبانم را ،سخت هوای بوسه های عاشقانه رش زده می نشاند.
این می شود که دلم غنج می زند برای دیدار و می شوم یار و... می شوم تو!
می شوم تو و می شوم "خلاصه خوبیها ".......می شوی قطره های بارانی که روحم را راهی می کنی تا بهار و وام از بارش بی وقفه تو می گیرم و می شوم خنکای آ بی آرامش و برتنت شبنم می زنم...
بیگاه صبحی صادق از شانه هایت سر می زند و .....جانم در هوای خواستنت پر می زند... همه ام می شود بوسه هایی که عطر شانه های تو را می گیرند و در آسمان همیشگی عشق تو کبوترانی درخود اسیرند........ اصلا همه ام لبریز همین بیگاه می شود ؛ مثل همان ناگاهی که نمی دانی چه ات شده است ،....... تنها می دانی که... عاشق شده ای

به پایت سـرنهادم تا سـروسـامان من باشـی
به راهت جان فدا کردم مگرجانان من باشی
به سـوزمن نمیسـازی که با من همنواگردی
زدردم نیســتی آگـــاه تا درمان من باشــــی
بـــه دریـای محبت پانهــادم بــرسـرهســتی
بـدین سـوداکه دریای من وطوفان من باشـی
مرا شـد طاق ابروی تو محراب دعا، زآنرو
که همچون اشک، بالای صفوژگان من باشی
ترا آلـوده دامـن دیگــران خواهندومن خواهم
چوشبنم پاک وچون گل تازه دردامان من باشی
شـد ازشیرین وتلـخ زندگی عشقت مراحــاصل
نشــد از شـوربختـی گـوهــرغلطان مـن باشـی
دراین وادی که با من سایه ی من سر،گران دارد
چه ســازم تا دلیــل روح سـرگـردان من باشـی؟
سلام به همه دوستان گلم امیدوارم حال همتون خوب باشه
ببخشید من دیر بهتون سر میزنم متاسفانه شدیدا درگیرم و نمیرسم
دلم واسه همتون تنگ شده دوستون دارم فرصتی پیش بیاد حتما بهتون سر میزنم
![]()
![]()
![]()


تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و مست
که هر لحظه ات میکشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلودی دیدگانت
تو دایم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دایم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه میشد خدایا .....
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده ی خود
تو را می ربودم .....
تو را می ربودم

باز هـــم قلبی به پـــایم اوفـــتاد باز هم چشـــمی به رویـــم خیــره شد
باز هـــم در گـــیر و دار یک نــبرد عشـــق من بر قلــب سـردی چیره شد
باز هـــم از چشـمه ی لبــهای من تشــنه ای سـیراب شد،سـیراب شد
باز هـــم در بســـتر آغـــوش من رهـــویی در خــواب شد،در خــواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویـم در او
عاشـــقی دیــــوانه می خـــواهـــم که زودبگـــذرد از جـاه و مــال و آبـــرو
او شــــراب بوســـه می خـــواهــد زمــن مــن چه گویــم قلــب پر امید را
او به فکــــــر لــــذت و غـــافــــل که من طـــالــــبم آن لـــــذت جـــــاوید را
من صفـــای عشـــق می خـــواهـم از او تا فدا ســـازم وجود خــویش را
او تنـــی می خــــواهـــد از من آتشـــین تا بســـوزاند در او تشــویش را
او به من می گویـــد ای آغوش گرم مسـت نازم کن، که من دیـــوانـه ام
من به او می گــــویم ای ناآشــنا بگــــذر از من،من تــــو را بیـــــگانـه ام
آه از ایـن دل آه از این جام امید عاقــبت بشکست و کـس رازش نخـواند
چنــگ شد در دســت هر بیگـــانه ای ای دریـغا کـــس به آوازش نخـواند

آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو ز بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمدم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده مرگی!
وه چه شیرین است!
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است!
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در بروی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
دل من تنگ تر از ابر بهار
راه من دشت پر از شب بو هاست
با نگاهی پر شرم
من بدنبال نگاهی هستم
که پلی بین من و شرم نگاهم باشد
و من اینبار سکوتم پر بار
و نگاهم پر خواب!!!

شادم که در شرار تو می ســــوزم شــادم که در خیـال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز ایـنــسان در عشـــق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگســستم دیگر مرا خیـال تو در ســر نیست
اما چه گویــمت که جز این آتـش بر جان من شــــراره ی دیگر نیست
شبـــها چو در کنـــاره ی نخلســـتان کارون ز رنـج خود به خروش آید
فریـــــــاد های حســرت من گویی از مــوج های خسـته به گوش آید
شـــب لحظه ای به ساحـــــل او بنشــین تا رنـج آشــــکار مــرا بینی
شـــب لحظه ای به ســـــایه خود بنـــــگر تا روح بی قـــــرار مرا بینی
من با لبــــــان سرد نســــیم صــبح ســـــر می کنم تــــــرانه برای تو
من آن ســــتاره ام که درخشــــانم هر شــب در آســـمان سـرای تو
غم نیست گر کشـــیده حصاری سخـــت بین من و تو پیکـر صحرا ها
من آن کبوتــــرم که به تنـــــهایی پر میکشـــم به پهـــــنه ی دریــاها
شادم که همچوشاخه خشـکی باز درشعله های قهر تو می سوزم
گویی هـنـــــوز آن تن تـبـــدارم کز آفتـــــــاب شهـــــر تو می ســـوزم
در دل چگـــونه یــــــاد تو میـمیرد یـــــاد تو یاد عشق نخستین است
یــــــاد تو آن خـــزان دل انگـیز است کاو را هـزارجـلوه ی رنگین است
بگــذار زاهـــــدان ســیه دامـــان رســـوای کــوی و انجــمنم خـــوانند
نــــام مـــــرا ننــــگ بیـــــالایـند ایــــنان که آفریــــده ی شـیــــطانـنــد
اما مــن آن شکـــــوفه ی اندوهـم کـز شاخـــه های یـاد تو می رویم
شبــــها تـــو را به گوشــــه ی تنــهایی در یـاد آشـنای تو می جویم
آسمان همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صد ها ترانه می رقصد در بلوز ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم
آه......گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو می شکفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله ی زار
ناشناسی درون سینه ی من پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید
آه......باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش ((جاودان باشی ای سپیده ی عشق))
****************

ترا می خواهم
بیا ببین که چه شب ها، نخفته ام بی تو
به هیچ کس غم دل را، نگفته ام بی تو
همیشه سایه ی من بودی و خدا داند
که هیچ شهر و دیاری، نرفته ام بی تو
در این بهار غم افزا که سرد و خاموشم
چو آسمان خزان، دل گرفته ام بی تو
به این امید که شاید، تو مهربان گردی
به انتظار مه و سال و هفته ام بی تو
تو ابر باروری، من گیاه تشنه و خشک
به من ببار، که از دست رفته ام بی تو
تو آفتاب منی، روی خود متاب از من
که روی خویش زهر کس،نهفته ام بی تو

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

با اینکه سرگردانیم پایان ندارد
دل کندن من از تو، نه، امکان ندارد
یک آسمان ابراست این دل بی تواما
حال و هوای بارش باران ندارد
گل نیستی تا جا بگیری در دو دستم
باغی،که تاب وسعتت گلدان ندارد
تا هرج و مرج واژه ها زیر سر توست
شعر تمام شاعران سامان ندارد
وقتی نباشی و نبینم ساحلت را
این رود تا دریا شدن جریان ندارد

بگذار پیکر خسته ام در آغوشت گم شود
تا عمق صداقت رنجدیده ام را در وجودت حس کنی
و باور کنی هنوز هم نگاهم دست به دامان گلهای سرخیست که زمانی در باغ آرزوهایم کاشتی
خیلی سخته که بغضی داشته با شی اما نخوای کسی بفهمه
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری
خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای
خیلی سخته غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره
خیلی سخته که همه چیز رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت
خیلی سخته عاشق کسی باشی اما اون تو رو نخواد
خیلی سخته ......
آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد

|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
|
من عاشق ، بی قایق تو دریا می میرم
چشمام می بندم ، بی رویا می میرم
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
یه زیبا ، نگاهش به موجها
یه عاشق ، بی ساحل تو دریا
پریای دریا من امشب می میرم
از عشق یه زیبا ، من امشب می میرم
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
یه زیبا نگاهش چه آروم به موجها می دوزه
یه عاشق بی ساحل چه تنها تو دریا می سوزه
میرم و می میرم و آسوده می شم از عشق
جشن تولد مرگم برای تو زیر آب می گیرم
ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند
آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند!
یک بار دیگر در دلم چون بانگ رندان می رسی همچون کلید عاشقی بر قفل زندان می رسی
آوای مستان می شوم یک پرده عصیان می شوم خندان و گریان می شوم از راه مهمان می رسی
نورم تویی شورم تویی مقصود و منظورم تویی خورشید را پیوسته در چاک گریبان می رسی
در قلب ما جاکرده ای جانا چه غوغاکرده ای با روح بارانی خود در این بیابان می رسی
روئیده در خاکسترم امشب گلی بر پیکرم من چون کویری تشنه ام مانند باران می رسی
![]()
![]()
![]()
برای تنهایی هایم می نویسم...برای سکوت و بغض فراموش شده قلبم می گویم و در نامه هایم که بوی عشق می دهد
تا من و تو در کنار هم باشیم و آرزوی خواب معصومانه را با خود به سپیدترین رویای عشقمان ببریم.
از آخرین غزلی که برایت سرودم تا عشق نهفته تو تا ابد نامت را بر دروازه قلبم خواهم نوشت و تو تنها معبد پاک
وجودمی که از آسمان دلت به سوی من پر کشیدی...دیگر صدایم آهنگ و موسیقی تو نیست تا گوش دهی و به جرم
ای عشق گاه دور من ...شکستن من مهم نبود ،مهم تو بودی نه من
بی انتها به خواب می روم و رویای تو را می بینم...با تو خواهم خندید...و قلب سوخته ام را به تو هدیه خواهم دادم.
اگر دوباره به افتخارت آمدم سرنوشت مرا به سوی تو خواند ولی اشک هایم بی جواب ماند....
به خود خندیدم از تنهایی...تو ندانستی همانطور که من ندانستم...گریستم و از وجودت به آرامی پر کشیدم و تا انتهای
بی پایان پرواز خواهم کرد...حتی زمانی که با احساس بی احساسم بمیرم باز هم مرگ نمی تواند تو را از قلب کهنه ام بگیرد
ای کاش هیچ وقت پاییز قلبت را نمی دیدم...و ای کاش و هزاران کاش دیگر ....
از این پس خواهم سوخت بی تو و خواهم مرد و بر سنگ قبرم بنویسید : زمانه او را از خانه مهر بیرون کرد و
سکوت هم آوازش بود و عمق وجودش لبریز از تو بود
وجودت را ترک کردم ناخواسته و بی صدا...اما زمانی به سراغت آمدم که دیگر برایت مرده بودم
و تو برمودای عشق من بودی و من آسمان دلت...اشتباه بود و بس افسرده ام...
بر سنگ های رودخانه قلبت بنویس جرم ترک وجودت مرگ است...
مجازات من این بود و باز هم بس است مرا از این عاشقی، برای وجود تو گفتم تا بدانی که سال هاست مرده ام
و خواهم گفت سنگ غرورم را تو شکستی اما هرگز به خود اجازه شکستن سنگ غرورت را ندادم
و خواهم گفت که صدای غریبت مرا از آخرین دریچه قلبت بیرون ساخت و بر گشتم تا بدانی که هر کجای دنیا زندگی کنم
بر روی آخرین برگ زندگیم خواهم نوشت:پایان
من در آیینه سخن میگویم:
با تو دارم سخنی- با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد
با تو ای هم درد
با تو ای همزاد!
با تو ای آنکه در آیینه به من می نگری
گوش کن با تو سخن میگویم:
من غریب و تو اسیر
از همه خلق خدا
تو به من هم نفسی
غیر تو همسخن و همدل من
در همه ملک خدا نیست کسی
های........ای محرم من
روی در روی تو فریاد کنم
تا به دادم برسی
خرم آن لحظه که با دیده اشک آلوده
در تو بگریزم و در آینه با هم باشیم
ساعتی همسخن و همدل و همدم باشیم
برق اشک تو در آیینه چشمت پیداست
شرم از گریه مکن
اشک همسایه ماست
من و تو چون هر روز
مات و مبهوت به مهمانی اشک آمده ایم
در دل ما اشک است
اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ما
اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها
من و توخاموشیم
من و تو غمزده ایم
من و تو هم دل و ماتم زده ایم
گوش کن ای همزاد
با زبان نگهم با تو سخن می گویم
از نگاهم بشنو،رخصت گفتار کجاست؟
دل به یاران دروغین مسپار
واژه یار دروغ است، بگو یار کجاست ؟
لحظه درد دل و موسم دلتنگی ها
وعده ما و تو در عمق دل آینه است
بهتر از آینه منزلگه دیوار کجاست؟
با تو راز دل خود گفتم:
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟
گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن ...
اصلا انتظار ندارم
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني ...
فقط سوگند به خداي شب و ترانه
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار ...
مي خواهم تا پايان راه
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم ...
آبــــی تر از آنیم که بی رنـــگ بمیریم
از شـیشه نــبودیم که با سـنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
مسافر غریبه، یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم،اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه،نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم
دل من از غروب اینجا داره می گیره
خورشید اینجا توی دستای شب اسیر
عشق همیشه ناجی پیدا نمیشه اینجا
بی شوره زارنمیشه، دل بزنی به دریا
مسافر غریبه یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم،اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه، نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم
یه روزمیادهمون که دلم هواش وداره
یه آسمون ستاره، برای من می یاره
مسافر غریبه ، یه راه بی عبورم
میخوام برم گم بشم، اینجا دیگه نمونم
هوای اینجا واسه، نفس کشیدن کم
برای زخم کهنه، رها شدن مرهم

کاش عمق دوست داشتن را می دانستی
کاش می دانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام
کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام می کردی
کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که تاب نگاه کردن به چشمانت را ندارم
کاش می توانستی صدای تپش های قلبم را وقتی که تو را می بینم بشنوی
کاش می توانستی سرخی گونه هایم را به هنگام بوسیدنت ببینی
کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را وقتی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند ببینی
کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت بشنوی
کاش می توانستی فریادسردی دستانم را که دستان گرمت را می خواهند بشنوی
کاش می توانستی ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی
کاش می توانستی پرواز آرام و سبک روجم را به هنگام در آغوش کشیدنت بشنوی
کاش می دانستی که بودن باتو و حس کردن حضور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های دنیا ترجیح می دهم
من به انتظارت ميمانم حتي اگر اين انتظار ماهها به طول انجامد
عشق يعني سر زمين پاك من
عشق يعني لحظه بيداد من
عشق يعني ليلي ومجنون شدن
عشق يعني وامق و عذرا شدن
عشق يعني مسجد الاقصي من
عشق يعني كودك فرداي من
عشق يعني كلبه دل ساختن
در قمار زندگي جان باختن
عشق يعني چشمهاي پر زخون
درد و غم يكجا بهــم آميختن
عشق يعني دردهاي بيشمار
گريه كردن ,سوختن, افروخـتن
عشق يعني كعبه اسرار من
عشق يعني مخزن الاسرار من
در عشق تو انگشت نمايم به خدا
شبگرد ترين شاعر شهر است دلم

خدای من دیوانه ام کس نمی داند که من دیوانه بودم
ظاهرم خوب است ولی ویرانه
بودم در درون قاب تو خانه ام را ساخته ام من چرا غافل ازاین کاشانه بودم
پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد.
در کیفم رو باز کردم ، ولی جا نشد
تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ، ولی جا نشد.
بنابر این یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد.
با خودم گفتم : یه باغ ! آره ! ولی جا نشد.
حتما تو کره زمین جا می شه ، ولی جا نشد.
پس گذاشتمش تو قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه ،خوبه...
تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه ، یعنی چی.
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل
خاموش می سپارند!
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه باغ آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمیدانم کجا رفتی،
نمیدانم کجا شاید خطا کردم
نمیدانم کجا تا کی برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
وگنجشکی که هر روزاز کنارپنجره بامهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق دراندوه وغربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد
برگرد....سری مست و دلی بیتاب دارم دوچشم عاشق و بی خواب دارم
ز زر افزونترم ، هر چند خاکم که در دل گوهری نایاب دارم
نه پنهانی نه پیدایی کجایی؟ نه باغیری، نه با مایی ، کرایی؟
به هرجایی،زهرجنسی که هستی بر این مجنون، براین شیدا دوایی!
تو را ای دل غمی ماًنوس باید ز ترک عاشقی افسوس زاید
دوای درد بی عشقی، به جزعشق ز بقراط و ز جالینوس ناید


