دریا
ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پاکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم
از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟
چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند
آدمها می میرند و
این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به
گورستان سواحل خاموش می سپارند!

