دلم تنگ است
که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به باد می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
گر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم
ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق
اما هر چه هستم دوستت دارم......
سیب سرخی به من بخشید و رفت ....
سافه ی سبز دلم رو چید و رفت ...
عاشقی های منو باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت ...
اشک در چشمان سرخم حلقه زد
بی مرووت گریه ام رو دید و رفت ....
چش ازم بکندو دل از من بچید
حال بیمار مرا فهمید و رفت ...
با غم عشقش مدارا می کنم
گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت...
...................
به تقاص چه گناهی بايد اينجوری بسوزم
واسه ی يه اشتباهی چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشی ما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفای مردم ميشينه توی خيالم
كی ميشه دل بسوزونی تو برای حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توی رويا ها می بينم
برای يه لحظه ی ناب تو ی آغوشت می شينم
ولی اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راتم پشت اين درای بسته